نظرات
برای این عکس یه داستان بنویسید.
مانالی
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 08:34 ق.ظ
داستان رو کامنت بذاریم؟
یا هر کس توی وبلاگش بذاره،لینک بده به اینجا؟
پاسخ:
کامنت بگذارید
حسن اکبرنژاد
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:12 ق.ظ
نمی دونم کدوم شاعر یه روزی گفته بود که؛ هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد، اما آدمی ست دیگر، همیشه منتظر می ماند.
حالا این شده حال و روز من. از آخرین باری که دیدمت، دقیقن 1 سال و 4 ماه 6 روز می گذره. اون روز جمعه یادته که گفتی میرم سر ِ کوچه سیگار بخرم، یادته؟ یه چیزی بهم می گفت که بر نمی گردی دیگه. بعد ِ اون قضیه مزخرف شاید هم حق با تو بود که نمونی، ولی من چی؟ فکر من رو نکردی که تا الان که که دقیقن 1 سال و 4 ماه و 6 روزه که هر روز میام کنار تنها پنجره ی خونه میشینم و چشم می دوزم به کوچه. ولی انگار که باید تا ابد به هیچ جا، به نا کجا آباد نگاه کنم.
پاسخ:
ممنون حسن.داستان جالب و در عین حال رومانتیکی بود.
لی
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:46 ب.ظ
تصمیم پی یر خوزه
----
پی یر خوزه که همه او را خوزه صدا می زدند و او اصلا از این اسم خوشش نمی آمد، صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شد، جلوی آینه رفت و احساس کرد که باید ریش هایش را بزند. همیشه فکر می کرد بخش سفید ریش ها که از زیر چانه شروع میشود و تا زیر لب ادامه پیدا می کند توازنی با باقی ریش های سیاه ندارد.
اول صورتش را با آب توی لگن شست . کف صابون درست کرد و تمام صورتش را کف زد. مثل همیشه از زدن سبیل ها شروع کرد و رسید به زیر چانه . جایی که همیشه زخم می شد را دوباره زخم کرد و حدودا بعد از شش الی هفت دقیقه، اصلاح صورتش را تمام کرد. باید ساعت هفت به رخت خواب بر می گشت . به همه دوستانش و حتی تعدادی از مردم شهر که تنها با آنها سلام و علیکی داشت قول داده بود که صبح ساعت هفت توی رخت خواب می رود. کت و شلوار سفیدش را از کمد بیرون آورد و پوشید . سه دقیقه به ساعت هفت مانده بود. توی تخت برگشت و دراز کشید و چشمانش را بست . مطمئن بود راس ساعت هفت می میرد.
پاسخ:
بسیار عالی شهاب
سه نقطه
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:06 ب.ظ
دلش می خواست هیچ وقت صبح نشه. دلش می خواست همه چی تکرار بشه.
مثل خوابی که پایانی نداشت. اما دوباره صبح شد و دوباره بوق موتورها و صدای تنهایی پای ماهیگیر ...
با احساس سنگینی نگاه خورشید سرش را کمی بالا گرفت و با تمام وجود فریاد سر داد
تی ی ی ی تو و و و ک
  /  
پاسخ:
ممنون
ادریس
دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:42 ب.ظ
حدود نه سال گذشته بود.آن زمان نوجوانی بود 17،18 ساله با برنامه هایی بزرگ در سر. باخبری که امروز بصورت اتفاقی از رادیو اتاقک نگهبانی شنیده بود،یکهو پرت شده بود به نه سال پیش.
-کجا می ری مادر؟
-دارم می رم با امید بالای تپه درس بخونیم.
-صبر کن اسفند بیارم... پیر شی مادر،دیر نکنی به شب بخوریا... برو مواظب خودت باش.
-باشه.خداحافظ.
دوست دارد هرچه زودتر مقطع پیش دانشپاهی را تمام کند و کنکور و کنکوریان را به مبارزه بطلبد.این حس مبارزه جویی را از عموی شهیدش به ارث برده است.بر خلاف همکلاسی هایش اشتیاق فراوانی برای ورود به دانشگاه دارد. سعید امیدِ اول مدرسه است.معلم هایش بسیار دوستش می دارند و علی رغم توان اندک مالی خانواده اش و محرئوم بودن از خیلی مسائل شانسش در قبولی با رتبه عالی در دانشگاه را زیاد می دانند.همانطور که غرق در افکارش خود را پشت صندلی کلاس درس دانشگاه تصور می کند،کوچه ها را یکی یکی پشت سر می گدارد تا به خانه امید می رسد.
-کجایی بابا!یک ساعته منو دم در کاشتی.
-مامانم؛خودت که میشناسیش.
-اوه،خوبه هنوز کنکور نیومده و امتحان ندادی و نتیجه معلوم نیست.خب،تک فرزند بودن این دردسرا رئ هم داره دیگه... حالا کجا بریم.
-تپه همیشگی.
-بریم... راسی من کتاب هندسه ام رو هم آوردم.
-خوبه.اول هندسه رو مرور می کنیم بعدش فیزیک.
روی تپه بلند خارج شهر مشرف به نخلستان های اطراف سخت مشغول مطالعه اند.چیزی به غروب آفتاب نمانده و هوا گرگ و میش است.
-ولش کن سعید،فردا جوابش رو از آقای صادقی می پرسیم.
-یکم دیگه صبر کن،دارم به جواب می رسم.اگه شتابش رو صفر در نظر بگیریم شیبش میشه...
-پاشو دیگه سعید.الان شب میشه مامانت نگرانت میشه ها.
باشه بابا. تا تو کتابا رو جمع میکنی منم غروبو تماشا می کنم. می دونی که عاشق این لحظه ام.
-دیونه!
-ببین امید چقد قشنگه.
-آها.
سعید با ذوق و شوق و با خنده ادامه داد:
-ببین،ببین رفت پشت کوه.چه با شکوه. الان وقتشه پرنده ذهنت رو به پرواز درآری و به اهدفت فکر کنی.
-اوه اوه اوه.چه قلمبه سلمبه هم حرف می زنه. دیگه داری خسته ام می کنی.پاشو پاشو.دِ یالله دیگه.
سعید همانطور که لبخندی از سر رضایت بر لب داشت و به دور دست ها خیره شده بود گفت:
-میدونی امید! تو راه که میومدم دنبالت به این فکر می کردم که اولین کاری که بعد از گرفتن مدرک مهندسیم میکنم اینه که یه خونه واسه خودم می سازم.یه خونه اصولی،استاندارد و خیلی بزرگ. بابا و مامانمم میارم پیش خودم. یه قسمت واسه اونا یه قسمتم واسه خودم و ر...
-چی؟چی؟ واسه خودت و کی؟ ر؟ ای ناقلا! ما رو باش به خیال خودمون تو همه اش به فکر درس و مشق و کتاب و جزوه ای و به چیز دیگه فکر نمی کنی. زود باش بگو این عروس خوشبخت کیه؟
-چی می کی تو واسه خودت؟
-باشه نگو. حالا که اینطور شد منم نمی گم امروز تو نامه ام واسه آرزو چی چیا نوشتم...
اما سعید اصلا حواسش به حرف های امید و داستان عشقش به آرزو نیست.او در فکر پی و شالوده خانه استاندارد و خیلی بزرگ اش است.
شب شده است. شهر به خواب رفته و همه در حال استراحتند.آخ که در این هوای سرد زیر پتوی گرم و نرم و بعد از یک روز پر کار خواب چه کیفی می دهد.سعید ظیط صوتش را به گوشش چسپانده و به کاست موسیقی ایرانی ای که تازه از پدرش کادو گرفته گوش می دهد.
دمدمای صبح است.آرامش،سکوت و دیگر هیچ.
ناگهان...
-به اطلاع عموم هم میهنان عزیز می رساند متأسفانه ساعت 5:26 دقیقه صبح امروز زمین لرزه ای به قدرت 6/6 ریشتر شهرستان بم در استان کرمان را لرزاند...
الان حدود نه سال است که سعید در آسایشگاهی در کرمان ساعت ها به دور دست خیره شده و به غروب آفتابِ خیالی اش نگاه می کند. اما دیگر نه با لبخند،نه با امیدو نه با پرواز پرنده خیال... دیگر نه مادری هست،نه خانه ای،نه امیدی،نه آرزویی و نه رؤیایی!
تنها دلخوشی اش شده است دستگاه پخش سی دی ای که به تازگی یکی از فامیل های دورشان از تهران برایش ارسال کرده.
«از درون خسته سوزان،می کنم فریاد،ای فریاد،ای فریاد». استاد شجریان می خواند و او هدفون به گوش همچنان که به افق بی انتها می نگرد تمام وجودش جمله زبان می شوند و تکرار می کند:ای فریاد... ای فریاد...
پاسخ:
ممنون ادریس.واقع گرایی جالبی تو نوشته بود
طاهره
سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 08:49 ق.ظ
ساعت چند است؟ گیریم ساعت چند باشد. به وقت کجا؟ اینجا که هیچ جایش معلوم نیست. کسی اینجا نییییییییییییست؟ کسی اینجا نیست. اینجا دیگر چیست؟ چه بیهوده! رد پرواز آخرین پرنده را باد با خود برد. کی اش را نمی دانم. فقط می دانم باد بود. نه، نمی دانم. دیگر نمی دانم. چیزی در خاطرم نمانده. ته مانده ی خاطراتم توی خاکستری مه گم شد. خاطره اش؟ چه کلمه ای؟
انگار چشم هایم را به افق دوخته ام... یعنی به جایی که حدس می زنم افق آنجا است... یعنی طبق محاسباتم افق باید آنجا باشد. ...یعنی یک روزی افق آنجا بود... پس ....چرا دیگر .... نیست؟ افقی نیست. چشم هایم را از افق می شکافم. پاهایم! پاهایم همچنان برجا هستند. چه خوب که این صخره هست. خدا را شکر. خدا را شکر؟ خدا... خدا...
پاسخ:
متشکرم
میسکنک
چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:33 ب.ظ
یه تورخریده بودمکه باهاش انواع ماهی کوچیک رو بگیری یه نفروبرده بودم که خوب تور میشناخت.صبح زود رفتم دریا دیدم اوههه ه ه چه خبره انگارهمه مثه ما دیروز تور خریدن ماهم سفرمون وژهن کردیم .کم کم رنگ آب طلایی میشد رفتم ساحل گشرهای توی آب پامو چاک داده بودن.هیچی حتی یه ماهی گلو(حرام گوشت)هم نبود.به پیشنهاد بچه ها رفتم چندتارینگ چرخ پیدا کردم بعدشم با تور روشو پوشوندم چندتا کله ی ماهی هوور هم روش انداختم بلکه بتونم سنگو بگیرم.بازم خبری نشد.یه ظهر که همه خواب بودن قلک خودمو و خواهرمبرداشتم خیلی سنگین شده بود.مادرم میگفت این یادگارپدرخدابیامرزتونه گذاشتم برا روز مبادا.شایدامروز مبادا باشه.در رو تانیمه باز کردم همزمان هم قلکا رو زدو زمین هم در رو بستم.خداروشکر میشد باهاش تفنگ خرید یکی از بچه ها میگفت خدا گفته از تو حرکت از من برکت .رفتم تا وسطای کوه کسی رو هم با خودم نبردم گفتم اگه چیزی بزنم باید باهاش نصف کنم چند تا گنجشک دیدم که خودشون سرگردون بودند تفنگو آماده کردم زدم اه ه ه خورد بهش رسیدم بالا سرش بال بال میزد خونش رو سنگ سفید تو چشو میزد نگاه میکرد به چشام داشت التماس میکرد یا فحش میداد.تیر به بالش خورده بودحالم گرفته شدشوت زدم به کیسه زباله ای که کنارم بود شانس ما پربوداز آهن قراضه اونم وسط کوه کفشم پت پت شدبا کپره ام که به راحتی پاره میشد بالشوبستم و وگذاشتم روشاخه درخت.گفتم برم بالای صخره بشینم از بالا نگاه کنم بلکه جایی دیگه پیداکنم.دیدم اوه ه پشت به من نشستهگفتم بزنمش این دفه با یه سنگ بزرگ نز دیک رفتم حس کردم حتی صدای نفسای منم میشنوه شاید مرده ازمنم بدتر بود حتی حوصله نگاه کردن به منو فرار کردن هم نداشت.دستی روی شونش زدم وکنارش نشستم.گفتم عجب توکجا واین جا کجا؟اومدی کوه نوردی؟
  /  
پاسخ:
ممنون
ر دبیری نژاد
چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 07:25 ب.ظ
وقتی رفتن حکایت تکراری باشد که از عادتش خسته باشی....

وقتی دیگران حسرت رفتن هایت را داشته باشند ....

وقتی که همه وقتی ها آنقدر زیاد شود که حوصله ات از همه وقتها سر برود....

پنجره باز مانده بود و در نگاه پنجره هیچ جیز تماشایی نبود جز افقی که هردم دورتر می شد، حالا شوق پنجره سینه اش را به درد می آورد، دستان پنجره آنقدر باز شد تا همسفر همه آنانی شود که باز هوای رفتن کرده بودند، رفته ها به افق زدند ، افق گم شد، اما پنجره وامانده می دانست که افق باز خواهد آمد و آنها که با افق رفته اند باز به عادت خواهند امد.

در چشمان گشوده پنجره ، پشت غبار همه رفته ها یکی مانده بود، یکی دلش را به نرفتن داده بود تا شاید برگردد و جایی بیابد که مثل هیچ جا نباشد...

شاید وقتی رفته ها برگردند آنکه مانده پش افق نباشد، اما پنجره وانده بی در خاطره پاهای ایستاده بر نگاهش را به یاد داشته باشد، نگاهی که شاید در چشم هیچ پنجره ای ننشیند.
  /  
پاسخ:
ممنون رضای مهربان
بهراد
جمعه 3 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:37 ب.ظ
چند روزی است که منتظرم هر روز روی این صخره زیبا می نشینم ومنتظر هستم تا بیایند .فصل کوچ است ومن از گروهم جا مانده ام ومنتظر گروه دیگری از جنس خود روی صخره زیبا که در میان دریا .تنها به افق می نگرم و خبری از هیچ نیست ومی دانم این صخره برای من جا مانده که پرواز کنم حتی اگر کسی منتظر من نباشد یا اگر گروهی از انجا نگذرد ولی من بالاتر از سطح پرواز می کنم تا بتوانم زندگی کنم وامیدم را از دست ندهم وپاهای بلند من نشاندهنده بلندی واستواری من است وامروز با سپیده دم پروازم را شروع می کنم تنها ولی توانمند به امید دیدار ای ............................
  /  
پاسخ:
متشکر آقا بهزاد
حسن بردال
دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:01 ق.ظ
ممنونم از همه دوستان عزیز
باعث خوشحالی و افتخار من هست که همه این داستان های ارزشمند به هبانه این عکس نوشته شده.
پوینده و پاینده باشین
بهراد
دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 01:45 ق.ظ
ممنون بهراد هستم (جوانمرد نیکو) از وبلاگ شما خوشم اومد
  /  
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :