بهشب

یادداشت‌ها

بهشب

یادداشت‌ها

فرودگاه بندرعباس ساعت ۶ عصر

بنا به اعلام هیت کوهنوردی استان مرحومین حادثه کوه دماوند با پرواز ساعت ۴ به بندرعباس منتقل می شوند.دوستان قرار ما ساعت ۶ عصر جلوی ورودی سالن فرودگاه.تلفن تماس :۹۱۷۳۶۸۲۱۰۷

دوستان عزیز توجه کنید

بی شک همه از درگذشت شاعر متفاوت شهرمون ساجده کشمیری با خبر هستید،قرار شده فردا ساجده عزیز و دیگر دوستان را با هواپیما به فرودگاه بندرعباس انتقال بدهند،تعدادی از دوستان فردا در فرودگاه حضور پیدا می کنند پیشنهاد می شه که تمام دوستان حضور داشته باشند پس خواهشن منتظر آخرین اخبار دقیق باشین و به دیگر دوستان هم خبرسانی کنید.سپاس از همه .


پ.ن: تشییع جنازه ی ساجده کشمیری سه شنبه ۴ بعدازظهر بیمارستان خلیج فارس

حالم در حال به هم خوردن

پروردگارا هر چه زودتر این انتخابات و امتحانات را تمام کن.

در انتظار گودو از شبکه چهار


به نقل از صفحه سینمای روزنامه اعتماد ملی مورخ ۳ خرداد ۱۳۸۸.

فیلم سینمایی «در انتظار گودو» به کارگردانی مایکل لیندسی ـ هوگ به مدیریت ایرج رضایی برای پخش از شبکه چهار دوبله شد. به گزارش مهر، این فیلم ایرلندی در سال 2001 بر مبنای «در انتظار گودو» نوشته بکت به مدت 120 دقیقه ساخته شد. بری مک‌گاورن، جانی مورفی، آلن استنفورد و سام مک‌گاورن در این فیلم بازی می کنند.

توضیح:هر کی دقیق میدونه چه موقع این فیلم پخش میشه من رو بی خبر نگذاره.


این هم یه داستان کوتاه با طعم صادق هدایت

چه زود بزرگ شدیم جفتمان
چه زود قد کشیدم، شدم همقد چادر مشکی مامان دوزم که کنار گذاشته بود برای همچین روزی شاید.
ریز خندیدم که: "ببین چه بزرگ شدم!"
درشت اخم کردی که: "جدیم، جدی باش."
عین همه ی وقتهایی که انگار قرار است بی مقدمه خبر بدی بدهند ته دلم خالی شد.
بحث عوض کردم که: "این هزارراهها به کجا میروند؟ بیا مسابقه. هرکس تا آنجا که چشم سرش دید تعقیبشان کند."
درشت تر اخم کردی که: "خودت را نزن به آن راه."
یکی یک کاسه آب ریخت توی دلم انگار. وا رفتم: "جر نزن، قرار ما این نبود."
چه بیرحم شدی یکهو: "کدام قرار؟!"
_ "قرار چشمهایت. مگر همه ی قول و قرارهای دنیا زبانی است؟ مگر دلی که گیر است با سنجاق وصل است که قفلش را بشود باز کرد و رهایش کرد؟"
نگاهت را گرفتی از چشمانم: "سفسطه نکن. من نخواستم. تو پیش آمدی."
_ "زبانت نخواست. دلت؟ نگاهت؟ دستانت؟"
_ "من هیچ وقت نخواستم. تو عین قربانی باتلاقی که توهم خودت بود هی دست و پا زدی تا چشم باز کردیم دیدیم اینجاییم. رودرروی هم، نه کنار هم. تو هرگز پیش نیامدی، تو فرو رفتی"
_ "بیا دیوانگیمان را بکنیم. ول کن این حرفهای صد تا یه غاز خاله خانباجی ها را. اصلا قبول.  به جان نگاهت قسم. بیا عاشق نباشیم اما لااقل عشق بورزیم."
اصلا آن خنده ات را دوست نداشتم. که خش دار و عصبی بود و لابلایش شنیدم که زبانت گفت: "برو..."
آن اولها خودت گفته بودی: "آنجا که دیگر نمیتوان عشق ورزید، باید آن را گذاشت و گذشت.."
من نه گسستم نه رمیدم، نه گذاشتم و نه گذشتم. بعضی وقتها باید رفت و از خود گذشت. تنها نقطه ی مشترک عاشقیمان شاید همین بود. من از "خودم" گذشتم و تو هم از "من". بگذار کمی دلخوش باشم که حتی رفتنم هم خواسته ی دلت بود. که آخرین خواسته ی دلت را هم گفتم "چشم!" هرچند پای دلم رفتنی نبود...
سالهاست پای پیاده این جاده را هی میروم تا برسم به "بی تو". ببینم "بی تو بودن" چه شکلی است. همان جاده ای که قسمت نشد "باهم" در آن قدم بزنیم...

توضیح:در پست قبل عکسی از بردال گذاشته بودم و از دوستان خواسته بودم یه داستان کوتاه براش بنویسند.این داستان که الان مشاهده می کنید حاصل احساسات یک دوست خوب است که الان متوجه شدم وبلاگش رو ترکونده.وبلاگ دیوونه خونه من.

یه داستان کوتاه بنویسید.

برای این عکس بسیار عالی که توسط حسن بردال گرفته شده یه داستان در بخش نظرات بنویسید و بعد با هم نوشته ها رو مرور می کنیم.