
از شما می پُرسَم/ که اِمروز به جهان می آیید/ فردا چه پیشِ روی شماست؟/ آیا ما را تکرار می کنید/ بر جاده های تَنگ سراشیب/ و خسته به تلخی، جای دیگران را می سپرید؟/ آیا از شما یکی- یا همه- بن بَست را می بینید/ و زمان را که می گُذَرد؟/ آیا به پُشتِ سر می نگَرید/ به رَهِ سخت آمده/ و میان بُری می یابید؟/ ما خویش را نمی بخشیم/ -ما درجازَدِگان—/ ما قربانیانِ خُودیم؛/ امّا آیا فردا روزِ بهتری است؟/ از شما می پُرسَم/ که اِمروز به جهان می آیید!

خبر ازدواج 5 دختر زیر 10 سال در هرمزگان به زودی به یکی از خبرهای مهم رسانه های فارسی زبان تبدیل شد،این اتفاق ناگوار در استانی رخ داده که ما زندگی می کنیم،این یعنی که ما به عنوان شهروند نتوانستیم کار زیادی برای هم استانی هایمان انجام بدهیم.
من تا این خبر رو شنیدم خیلی زود یاد رمان "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی افتادم،تصور این که یک دختر 10 ساله به ناچار باید بازی های کودکانه احتمالی را رها کند و به فکر خانه داری باشد بسیار تلخ و تاسف بار است.
تصور این که یک قسمت از زندگی این آدم ها که نوجوانی و بازیگوشی است ناگهان گم شود،طوری که انگار اصلا وجود نداشته است،مرا عذاب می دهد.می توانم نگاه پر درد این دخترکان بیگناه را احساس کنم،وقتی که هم بازی هایشان را می بینند که به مدرسه می روند.
چه باید کرد؟ چرا آنقدر که در توان داریم برای آگاهی و آبادی استان مان انرژی نمی گذاریم؟ فقط خواهشمندم در پاسخ ننویسید،فلان دولت و فلان مسئول فلان حکومت.ببینیم خودمان چه کاری از دستمان بر می آید.
به قول حلاج:
در شب تاریک

استاندار محترم هرمزگان
جناب آقای مهندس عزیزی
به استحضار میرساند
زمان اندکی تا آغاز سی و امین جشنواره بین المللی فیلم فجر تهران مانده است
، لذا درخواست میشود طبق تفاهمنامه ای که در سال یک هزار و سیصد و هشتاد و
هشت مابین استانداری هرمزگان و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منعقد گردید و
با توجه به سابقهی بندرعباس در برگزاری دو دوره ی این جشنواره و ظرفیت های
موجود نظیر سه سالن مجهز سینما ، امکان برگزاری این جشنوارهی معتبر و ملی
را برای شهروندان بندرعباس فراهم نمایید.
■■■
این نامه را جهت اطلاع عموم به اشتراک بگذارید.
علاقه مندان به برگزاری این جشنواره با ارسال کامنت به جمع امضاء کنندگان خواهند پیوست.

من سعادت دیدن مادر بزرگ و پدر بزرگ پدری را نداشتم،پدر بزرگ مادریم هم وقتی من چهار سال داشتم از دنیا رفت،اما یه مادر بزرگ خوب و مهربون داشتم که تا سال 84 هم زنده بود و در اهواز زندگی می کرد.
نام این مادر بزرگ مهربون من "آهو" بود،زنی زیبا و دوست داشتنی که برای ما خیلی زحمت کشید،آهو جان در سال های جنگ ایران و عراق در اهواز لباس سربازان را می شست،مادر بزرگ با دیگران زنان محله در آن زمان یک گروه درست کرده بودند و به صورت داوطلبانه کارهای خدماتی پشت جبهه را انجام می دادند.
ما او را "آننه" صدا می کردیم،وقتی سال 83 برای خدمت سربازی رفتم اهواز،یک راست رفتم خونه دایی بزرگم که آننه رو ببینم،او در حال خواندن نماز بود،تا صدای من رو شنید نماز و قطع کرد من رو صدا کرد،همدیگر بغل کردیم،آغوشش یک بوی نوستالژیک داشت،بویی که من رو تا کودکی هام می برد.
روزی که از دنیا رفت این بو رو می داد،بدنش رو توی آمبولانس گذاشتیم که بریم خاکش کنیم،من و بدن بی روح مادر بزرگ تو قسمت عقب آمبولانس تنها بودیم،نمی دونم چرا می خندیدم اون لحظه.برای آخرین بار بوسیدمش.

شرایط ساده شرکت در بازی وبلاگی شب یلدا:
الف:عکسی از پدربزرگ یا مادر بزرگ یا هر دو را در وبلاگ یا صفحه فیسبوک خود منتشر می کنید.
ب:در پایین عکس منتشر شده یک خاطره از آنها بنویسید.اگر یک خاطره خوب باشه چه بهتر.
ج:حالا اگر دوست داشتی دو تا خاطره بنویسی،کسی نمیاد یقه شما رو بگیره.
د:هدف این بازی یک تشکر ویژه است از بابا بزرگ ها و مادر بزرگ ها است.
ی: من دوست دارم اسم این بازی "بی بی و بایی" باشه.