
در روزهای پر خون لیبی که آسفالت خیابان پر بود از سالاد تیر و خون،در روزهایی که دیوارها شهر سرت زخمی شده بود،مردی برای یارانش گیتار می زند.ترانه امید در یک قدمی مرگ،با ریتمی شاد و هیجانی.
این عکس که یکی از برترین عکس های خبری 2011 از نگاه گاردین است،در روزهای پایانی درگیری های لیبی گرفته شده است.برای دیدن بقیه عکس ها اینجا را کلیک کنید.

در این روزها سرد بندرعباس(نخندید بابا هوا سرد شده)،خب از اول شروع می کنیم،در این روزهای خنک بندرعباس،که معلوم نیست باران میاد یانه،یک وبلاگ دیگه زاییده شد،اما کسی که این وبلاگ را به دنیا آورده شکم اولش نیست،در این چند ساله کلی وبلاگ پس انداخته، این روزها هم به شدت درگیر وب سایت فرهنگی هنری "اثر هنرمند" است.
والا نمی دونم انگیزه این مرتضا نیک _خان_ از راه اندازی این وبلاگ چیست،اما امیدواریم اول خدا بعد هم خودش در حفظ این صفحه کوشا باشد،مرتضا کلن خوشکل وب می نویسد و برعکس امثال من خیلی فانتزی و حساب شده به روز می کند،این دلیل موفقیتش است.
نام این وب را "مث یک گاو" گذاشته که امیدواریم چراغ این صفحه برای خوانندگانش روشن باشد.

۱.مدتی پیش مدیر وبلاگ "رادیو منا" پیشنهاد داد که همه علاقمندان به طبیعت در هرمزگان با کاشتن یک درخت و نگهداری از آن خود را در یک برنامه جهانی با نام "بکاریم برای زمین" شریک کنند.
2.حالا قرار است دوستان شنبه 10 دی ماه در پارک شهید دباغیان بندرعباس دور هم جمع شویم و در خصوص چگونگی اجرای این طرح تبادل نظر کنیم،ورود برای همه دوستداران زمین آزاد است.
3.برگزار کنندگان این برنامه در نظر دارند با مشارکت شهروندان برنامه های متنوع و مفیدی را در راستای حفظ محیط زیست برگزار کنند.قبل از این برنامه های زمین پاک برگزار می شده که می توانید در اینجا و اینجا مشاهده کنید.

یکی از عارفان تاثیرگذرا تاریخ حسین بن منصور حلاج است،این شخصیت با زندگی عجیب و مرگ تراژیک اش جاودانه شد،حلاج را بسیار دوست دارم در این پست قسمتی از کتاب تذکره الاولیا عطار را با هم مرور می کنیم به همراه لینک صوتی این کتاب.اینجا
نقل است که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است. اشارتی کرد رخنها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند تو نمی آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید.
