X
تبلیغات
رایتل



بهشب عباسی


تیودور آدورنو فیلسوف،جامعه شناس و موسیقی شناس مطرح آلمانی و از چهره های اصلی مکتب فرانکفورت در سن 15 سالگی به واسطه یکی از دوستان خانوادگی شروع به خواندن آثار،هگل،کانت،مارکس و بلوخ می کند و در سن 21 سالگی رساله ش را درباره ی "پدیدارشناسی هوسرل"به پایان می رساند و مدرک دکترا را دریافت می کند.


شاید همه ما  در نوجوانی بارها این جمله را شنیده باشیم"این همه کتاب نخون دیوونه می شی" یا "از صادق هدایت نخونید آخرش خودکشی می کنید" این ترس گذشتگان نزدیک ما از چیست؟آیا ترس از فهمیدن بود؟یا ترس از تغییر؟

آنچه مشخص و نامشخص است فاصله ای است که بنا به دلایل نامعلوم بین انسان،فلسفه و مطالعه در جامعه ما دیده می شود،ترس از بردن کلمه "فلسفه" ترس از "پرسشگری" ترس از "تغییر" هنوز اما به شکلی نو در جامعه جوان ما وجود دارد،چیزی هم مفهوم ترس پدران و مادران مان اما به صورتی امروزی تر.

بارها در گفتگوها و نشست ها مختلف (که این روزها به واسطه فعالیت هایم  در آنها حضور دارم) اگر فردی به صورت جدی در خصوص کتاب یا مکتب های هنری،بحثی را مطرح می کند به دو شکل توسط دوستان هم سن و سال ش طرد می شود،اول او را به "ادای روشنفکران" در آوردن تشبیه می کنند و دوم با نرمش بیشتری او را این گونه نصیحت می کنند "بابا ول کن این جیزها رو"

"فلسفیدن" اساسن امر ترسناکی نیست،کما اینکه اگر شما امروز به واسطه ذوق خود با چکش و چوب شروع به ساخت یک میز ساده بکنید، بی شک همان روز "نجار" نمی شوید اما نجاری کرده اید.ورود به فلسفه در آلمان صد سال پیش برای یک نوجوانی شبیه آدرنو چیزی بود شبیه علاقه خانواده ایرانی به فوتبالیست شدن فرزندش.

 در پایان یک تجربه شخصی ،امروز صبح در حال خواندن مقاله ای بودم از "ریچارد پتیگرو" با عنوان چرا از مرگ می‌ترسیم؟ همان لحظه متوجه تغییری در خودم شدم،اینکه چند سال پیش چقدر از کلمه "مرگ" و مباحث پیرامون آن گریزان بودم  اما امروز بسیار راحت در خصوص این مفهوم مطالعه می کنم و این تغییر برای من بسیار مفید بوده است، که به واسطه مطالعه به دست آماده است.